ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

نامه مه‌ی سرگشاده‌ی یک دانشجوی محروم از تحصیل بهائی خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای




جمعیت مبارزه با تبعیض تحصیلی – یکی از دانشجویان محروم از تحصیل بهائی که هم‌اکنون در حال تحصیل در دانشگاه آنلاین بهائیان است،  در نامه‌ای سرگشاده خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای خواستار رفع تبعیضات علیه شهروندان بهائی در ایران شد. در قسمتی از این نامه آمده است: «چه سخت است که یک انسان به خاطر عقیده اش از یک زندگی عادی در کشورش محروم باشد و چه سخت است حس این که در وطنت احساس امنیت جانی و مالی وجود نداشته باشد! بیایید با کمک هم این مشکلات را در ایران از بین ببریم»

 متن کامل این نامه به شرح زیر است:
 با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما،
 بسیار خرسندم که در این عریضه به گفتگو با شما می پردازم. حقیقتاً مدت ها بود که قصد نوشتن این عریضه را داشتم. اما نمی دانستم چه بگویم و از کدام ظلم بنویسم! من یک جوان بهایی هستم و چندین سال است که درد دل های بسیاری در دلم سنگینی می کند. با اینکه می دانم هیچ گاه به هیچ عریضه ای پاسخ نداده اید و شاید این بار هم این عریضه بی پاسخ بماند، اما درد دلم آنقدر زیاد است که می خواهم برایتان بنویسم. دیگر امروز تصمیم به نوشتن کرده ام و این نامه ی شخصی را به صورت سرگشاده برایتان می فرستم. امیدوارم روزی درد دل های افراد جامعه تان با هر عقیده ای برایتان اهمیت داشته باشد.
 جناب خامنه ای، سال هاست که تعصب و بی عدالتی در جامعه ی ایران بیداد می کند. سال هاست که همگان در انتظار آزادی هستند. سال هاست که ایرانی زیبا به یک رویا مبدّل گشته است. سال هاست دردهای بزرگی در سینه ها سنگینی می کند. به یاد دارم که وقتی در مقطع ابتدایی بودم، مادر من و بقیه  دوستانم همگی امیدوار بودند که وقتی فرزندانشان بزرگتر شوند، همه چیز درست می شود، ما به دانشگاه خواهیم رفت و آزادی در جامعه حاکم خواهد شد. هم اکنون من بیست سال دارم اما هنوز چیزی بهتر نشده، همچنان آزادی کلمه ای بی معناست و اگر نفسی سخنی از آن بگوید، جایگاهش گوشه ی زندان است و خفقان به جای آزادی در جامعه حکمفرماست و نیز همچنان من و تمام جوانان بهایی دیگر از حق تحصیل در دانشگاه ها محروم هستیم. هم اکنون که دارم این عریضه  را برایتان می نویسم (۱۳ بهمن ۱۳۹۰) در تلویزیون در اخبار ۲۰:۳۰ قسمتی از سخنرانی تان را شنیدم که فرمودید: " ...ما می خواهیم ظلم در جامعه وجود نداشته باشد..."


آقای خامنه ای، آیا واقعاً خواسته تان این است؟ به عقیده ی بنده، حرف هایی زیبا هستند که با عمل همراه شوند. اگر واقعاً خواسته ی شما چنین است، پس چرا به آن جامه ی عمل نمی پوشانید؟ آیا به نظر شما تبعیض و تعصب ظلم را از بین می برند؟ آیا سرکوب کردن حرف حق، ظلم را زائل می نماید؟
 ما جوانان بهایی سال هاست که صرفاً به دلیل عقایدمان حق تحصیل در دانشگاه را نداریم. سه سال گذشته، من و یکی از دوستان بهایی ام با یکدیگر خود را برای کنکور آماده می کردیم. از این کلاس به کلاسی دیگر، کتابخانه، خانه ی یکدیگر و... آنقدر با هم درس خواندیم به امید اینکه شاید در کنکور آن سال (سال ۸۸) رتبه ی ما دانش آموزان بهایی نیز اعلام شود و ما نیز همانند سایر دوستانمان بتوانیم در دانشگاه ها به تحصیل بپردازیم. اما بعد از انتخاب رشته در نهایت جوابی که برای بنده آمد "نقص پرونده" بود، آن هم به رنگ قرمز. گویی خطای بسیار بزرگی رخ داده است! اما چه خطای بزرگی در پرونده ی من وجود داشت؟ در این سه سال همچنان این موضوع برای من سؤال است. تنها چیزی که در پرونده ی من با پرونده ی دیگر دوستان مسلمانم متفاوت بود تنها عقیده ی من بود. آیا این یک خطای بزرگ است؟
 خداوند متعال به هر یک از ما انسان ها قدرت انتخاب و اختیار عطا فرمود. این یک حق خدادادی است که هر انسانی خودش انتخاب کند که چه عقیده ای داشته باشد. اما جامعه ی ایران، به دلیل وجود این حق خدادادی و انتخاب عقاید دیانت جهانی بهایی، من و تمام بهاییان ایران را از بسیاری از کارهای جامعه برای امرار معاش اعم از تحصیل در دانشگاه ها، کار در ادارات دولتی و... محروم ساخته است!
 تا به حال هر اعتراضی به این موضوع بی جواب مانده است. البته بی جواب هم که نه! جواب آن یا حبس است و یا فشارهایی که در نهایت سبب خفه کردن صدا در گلو می شود. صلاح شما همیشه بر این بوده که این تبعیض و محرومیت همواره در جامعه وجود داشته باشد. ما نیز اطاعت کردیم و فقط هر از گاهی به یادتان می آوریم که این حق ماست که از ما گرفته اید.
 در چنین شرایطی، تنها کورسوی امیدی که شخصاً برای بنده مانده بود درس خواندن به طور آنلاین در جامعه ی بهایی بود. خوشحال بودم که حداقل اسم دانشجو بر روی من است، کتب دانشگاهی را مطالعه می کنم، سطح علم و سوادم افزایش پیدا می کند هر چند نهایتاً مدرکی هم نخواهم داشت، اما خوشحال بودم و هستم. خوشحالی ای که حتی وصف آن هم بسیار دشوار است.
 اما حال دانشگاه آنلاین بهایی را نیز غیر قانونی نامیدید و تمام اساتید بهایی ما را در بند کردید تا کاملاً حق تحصیل را از بهاییان بگیرید. اما آیا این انصاف است؟ مگر همه ی ما انسان نیستیم؟

بنی آدم اعضای یکدیگرند                    که در آفرینش ز یک گوهرند

حق تحصیل، حداقل حق یک انسان در جامعه است. اما آیا انصاف است که این حداقل حق را نیز از ما دریغ کنید؟! استاد عزیز من به چه دلیل باید در زندان باشد؟ جرم او چیست؟ درس دادن به جوانان مملکت جرم است؟ مگر ما جزئی از جوانان این مملکت نیستیم؟ چرا بین خودمان دیوار می کشیم؟ چرا نمی خواهیم با صلح در کنار یکدیگر زندگی کنیم؟ به عقیده ی من، حتی فکر آن هم زیباست. پس چرا جامه ی عمل به آن نپوشانیم؟ چرا...؟
 به عنوان یک شهروند ایرانی بهایی  خواهشی که از حضورتان دارم این است که بیایید صلح را در جامعه مان برقرار سازیم. بیایید از ایران همیشه جاوید خودمان شروع کنیم. چه سخت است که یک انسان به خاطر عقیده اش از یک زندگی عادی در کشورش محروم باشد و چه سخت است حس این که در وطنت احساس امنیت جانی و مالی وجود نداشته باشد! بیایید با کمک هم این مشکلات را در ایران از بین ببریم و نام ایران را زیبا تر از قبل سازیم تا هر کس نام آن را می شنود درود بفرستد.
 با سپاس
 یکی از دانشجویان موسسه‌ی علمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر