ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

روایت زندانی مسیحی از تجربه 105 روزه خود در اوین


.
در روزهای مصادف با جشن های كریسمس تولد عیسی مسیح و سال نو میلادی  ۱۳۸۹،ماموران امنیتی اطلاعات در اقدامی سازمان یافته اقدام به بازداشت جمعی از نوكیشان مسیحی ساكن تهران نمودند كه بسیاری از هموطنان مسیحی مان روزها و ماهها را در زندان گذراندند و بی شك هر كدامشان از این تجربیات حكایت های ناگفته ایی برایمان دارند.
 به گزارش آژانس خبری مسیحیان ایران « محبت نیوز»، این هموطن مسیحی در گفتگو با ( CDN ) از تجربیات و آنچه كه بر او گذشت را روایت می كند.
-   تهران / زمان: یک روز سرد بعد از کریسمس 
ماموران اطلاعاتی"مهدی فروتن" را بر صندلی عقب خودرو ی شان نشاندند و یک مأمور با یک دوربین هندی کم از او ویدیو  می گرفت. از آن روز چند وقتی است که می گذرد و حال او از آن روزها تعریف می کند.یک افسر از جریان حمله مأمورین به خانه او گزارش تهیه می کرد. سه مأمور دیگر که در آنجا بودند ادعا می کردند که از بخش مبارزه با مواد مخدر هستند ولی کتاب ها ، کامپیوتر و اسناد مهم مهدی را ضبط می کردند.مهدی نترسیده بود چون جرمی انجام نداده بود که از آن هراسان باشد. فکر می کرد که مانند دیگر مسیحیانی که شنیده بود قبلن دستگیر شده اند ، او هم چند وقتی زندان را تحمل می کند و آزاد می شود. مأمورین هم به دروغ به او گفتند که چند ساعتی از او سوالاتی دارند و بعد از آن او را به خانه برمی گردانند. مهدی هم به حساب این حرف فکر می کرد که برای انجام مراسم کریسمس خود را می رساند و موعظه ای که برای کلیسای خانگی شان تنظیم کرده را برای آنها انجام خواهد داد. در تمام این مدت دوربین فیلم برداری مأمور از او فیلم می گرفت.


- خیابان های تهران / داخل ماشین نیروی انتظامی
مأمور دوربین به دست از او به آرامی پرسید که آیا می دانید علت دستگیری تان چیست؟
مهدی با خشکی پاسخ داد : "نه ".
مأمور دوباره پرسید : " برای بار دوم می پرسم. می دانی چرا دستگیرت کرده ایم؟ "
مهدی باز جواب داد : " نه ! چرا خودتان نمی گویید که چرا دستگیرم می کنید؟ "
مأمور دوربین را خاموش کرد و چشم در چشم مهدی انداخت. و گفت : " می توانم آنقدر تو را بزنم که دهانت پر از خون شود و در خون غلط بزنی. اینبار که دوربین را روشن می کنم خودت بگو که چرا دستگیرت می کنیم. " و او دوربین را روشن کرد.
مهدی این بار گفت : " فکر می کنم بخاطر مسیحی بودنم دستگیرم کرده اید. "
مأمور دوربین را خاموش کرد و پرسید : " می خواهی به اسلام برگردی؟ "
مهدی گفت : " نه "
مأمور گفت : " می خواهیم تو را به جایی ببریم. می دانی اوین کجاست؟ "
با شنیدن اسم اوین ته دل مهدی خالی شد اما سعی کرد چیزی نشان ندهد. " بله می دانم."
- داخلی /زندان اوین /سلول انفرادی
jail-3-emailمهدی چیز هایی که می شنید را باور نمی کرد. او را به زندان مخوف اوین بردند. کسی به او نگفته بود که آنجا چه اتفاقی در انتظار اوست و یا اینکه چه وقت به خانه باز می گردد.به محض ورود به زندان ، مسئولین لباس هایی آبی به او دادند تا بپوشد و چند عکس هم از او گرفتند. یکی از روبرو ، یکی از چپ و یکی از راست. مهدی پیش خود فکر می کرد که انگار قاتل است. یکی از مسئولین زندان او را از راهرویی طولانی که پر از سلول های انفرادی بود برد و سلول او را نشانش داد. یک اطاق دو متر در سه متر.نه تختی آنجا بود ، نه میزی و نه صندلی. تنها چیز هایی داشت ، یک پتو نازک ، یک توالت کوچک و یک شیر آب و سینک فلزی بود. یک قرآن و دعانامه اسلامی هم لبه پنجره بود.مهدی شب اول را روی زمین سرد و خشن خوابید. صبح زندان بان آمد و او را از سلول بیرون آورد و مدتی در راهرو نگه داشت.مهدی صدای آشنایی را از پشت سر شنید : " مهدی ! " فرشید فتحی ، رسول عبداللهی ، محمد زردوز و چند تن دیگر از دوستان مسیحی او در سلول های این راهرو بودند.مهدی پرسید : " فرشید ، تو اینجا چکار می کنی؟ "
فرشید فتحی گفت : " صبح زود ما را دستگیر کردند. نگران نباش ، یک هفته ای آزاد می شویم! "
از کسانی که در آن کریسمس دستگیر شدند ، فرشید فتحی همچنان در زندان به سر می برد. مهدی این ها را که تعریف می کرد پیش خود خندید که بجای یک هفته ای که فرشید گفته بود ، او و دوستانش چه مدت طولانی تری در زندان بدنام اوین بجرم مسیحی بودن گذراندند. پایین چشمش گود افتاده بود و با اینکه زندان بودن با دوستان تا حدی به انسان دلداری می دهد ، اما یاد آن موقع صدایش را لرزان کرد.
زندان اوین / اتاق بازجویی
مهدی ادامه داد که بازجوهای اوین او را به اطاقی جداگانه بردند و شروع کردند به سوال پیچ کردندش. البته چشمان او را هم بسته بودند. در آنجا از او پرسیدند که برای چه کسی کار می کند؟ چرا به افغانستان ، ترکیه و ارمنستان سفر کرده است؟ آیا مسیحی است؟ و بعد هم او را به جاسوسی ، دوستی و همکاری با اسرائیل متهم کردند.مهدی گفت: " آنها به من گفتند که اگر همه چیز را به آنها بگویم ، تا دو سه هفته دیگر آزاد می شوم. وقتی کلمه دو سه هفته را شنیدم فهمیدم که اوضاع خراب است و مدت زیادی در اینجا خواهیم ماند. "بازجو ها به او گفتند که او به برهم زدن "امنیت ملی" بخاطر فعالیت های بشارتی و همکاری با سازمان های مسیحی متهم شده است.همیشه دو نفر او را بازجویی می کردند. یکی تندخو بود و تهدید می کرد که یا او را می کشد و یا تا ابد در زندان نگه می دارد. و یکی او را دلداری می داد و قول می داد که اگر همه چیز را بگوید به او کمک می کند. گاهی هر سه روز یک بار بازجویی می شد و گاهی هم ده روز به سراغش نمی آمدند.فروتن گفت : " در آنجا با اعصابت بازی می کنند. خیلی بد است که شما تنها باشید و هیچ کاری نتوانید انجام دهید. شروع به دعا کردن که می کردم پس از مدتی خیلی غمگین می شدم و می گفتم "خدایا من را از وضعیت نجات بده ، می خواهم با مردم صحبت کنیم. "
- همانجا / سلول و راهروی زندان
یک روز صبح که مهدی در سلولش نشسته بود صدایی را شنید که توجهش را جلب کرد. از دریچه کوچک نگاهی به بیرون انداخت و "فرشید" را دید که چشم بسته و دست بند به دست ایستاده است. داشتند او را برای بازجویی می بردند اما نگهبان او را برای چند لحظه ای در راهرو تنها گذاشته بود.
فتحی گفت : " مهدی نگران نباش ! به زودی از اینجا بیرون می آییم! "
مهدی هم به او پاسخ داد و دوتایی با هم خندیدند. اما او دید که نگهبان با عصبانیت به سمت فرشید می آید. وقتی به فرشید رسید او را با لگد به زمین انداخت و گفت که برای مجازات این کار مو های سر او را خواهد تراشید.چند روز بعد ، در زمان ملاقات که همه زندانی ها می توانستند با خانواده خود از پشت شیشه صحبت کنند، مهدی ، فرشید را دید که سرش را تراشیده بودند و حسابی خسته به نظر می رسید.مهدی گفت : " فکر کنم که از دل تنگی فرزندانش خسته شده بود. خیلی برایش دوری بچه ها سخت بود." فرشید دارای یك دختر و یك پسر كوچك است .مهدی گفت فکر می کنم مأمورین فرشید را نگه داشته اند تا دیگران او را ببینند و از او درس عبرت بگیرند.خودش این موضوع را اینطور توصیف کرد: "آنها فرشید را نگه می دارند تا مردم او را ببینند و بترسند. آنها خیلی از جمع های مسیحی در ایران وحشت دارند و می گویند " اگر مسیحی هستید می توانید به کلیسا های ساختمانی بروید. " تا بتوانند فعالیت کلیسا ها را کنترل کنند. "
- روزهای بعد/ همانجا / ادامه بازجویی
مهدی تا سه روز به بازجوها پاسخی نمی داد تا اینکه یک روز یک مأمور با کلی از اسناد که از لپ تاپ یکی از دوستانش گرفته بودند ، حاضر شد.مأمور گفت : " اگر به سکوتت ادامه دهی ، دو ، سه و یا حتی چهار سال در اینجا می مانی. ما هرکاری بخواهیم می کنیم. "آن موقع بود که مهدی یکی از چندین و چند برگه بازجویی را پر کرد و در آن از زندگی خودش به عنوان یک رهبر مسیحی در ایران نوشت و سعی می کرد که بفهمد که بازجوها چه اطلاعاتی را از قبل درباره او و کلیسایش می دانستند.هر بار که برگه ای به او می دادند ، او از لبه برگه شروع به نوشتن می کرد و سعی می کرد که جایی خالی در برگه نماند که بخواهند بعدن به آن چیزی اضافه کنند.یکی از مأمورین در طی یکی از جلسات بازجویی دوربین فیلم برداری اش را روشن و از مهدی پرسید : " درباره جرم خود برایمان بگو ! "مهدی گفت: "من شروع کردم که به آنها بگویم که چطور وقتی نوجوان بودم بطور اساسی مورد سوء استفاده قرار گرفتم و چطور وقتی وارد دانشگاه شدم عیسی مسیح را پیدا کردم و او مرا نجات داد و از آن زمان تا کنون آزادم. اما او عصبانی شد و دوربین را خاموش کرد و گفت : " من گفتم که درباره جرمت بگو. نه اینکه به من بشارت بده. " "
- راه طولانی تا آزادی
.فروتن از بازجویی ها ، زندان و انفرادی خسته شده بود و دلش برای خانواده و صدای نامزدش تنگ شده بود.در همین دوران بود که او به خاطر آورد که "داود نبی" چطور در کتاب سموئیل خود را به دیوانگی زد تا از یک شرایط پر خطر جان رهایی یابد.مهدی شرح داد: " از آنجایی که خیلی تنها بودم و می خواستم از این شرایط خلاص شوم ، خود را به دیوانگی زدم و گفتم: من مریضم، من را از اینجا بیرون ببرید."مهدی انتظار نداشت که مسئولین بخاطر یک تظاهر به بیماری داروهای مربوط به اعصاب برای او تجویز کنند. آنها سه عدد قرص به او دادند و او به خواب رفت. وقتی بیدار شد به مسئولین گفت که حالش بهتر شده و دیگر دارو نمی خواهد. اما آنها تا آخر زمان زندان به زور این دارو ها را به خورد او دادند.
- زندان اوین / بند عمومی
بعد از 38 روز انفرادی ، دعای او پاسخ داده شد و آنها او را به بند عمومی بردند. مهدی به مدت دو ماه در یک سلول با 30 نفر دیگر نگهداری می شد. برخی از آنها بهایی ، برخی عضو القاعده و برخی هم زندانیان سیاسی بودند. از کسانی که در جریان انتخابات 88 دستگیر شدند هم در آنجا بودند.مهدی درباره اعضای القاعده که هم سلولش بودند گفت : " وقتی گفتم که قبلن مسلمان بوده ام و مسیحی شدم ، واقعن عصبانی شدند. یکی از دوستان در زندان که از جنبش سبزی ها بود به من گفت که مراقب باش اینها می خواهند تو را بکشند! بعد از یک هفته از کتاب مقدس با آنها حرف می زدم. پرسیدم که چرا مردم بی گناه را با تفنگ و بمب می کشند. آیا این واقعن  اسلام است؟ آنها هم شروع به صحبت از قرآن کردند و من هم در پاسخ از انجیل می گفتم. یک هفته بیشتر طول نکشید که با آنها دوست شدم... دلیلش هم بیشتر این بود که هردوی ما یک دشمن مشترک و در یك وضعیت مشترك بودیم.
- خارجی / بیرون زندان اوین
بعد از 105 روز مهدی خود را دم در سنگین و بزرگ اوین دید. نمی دانست برای چه آزادش کردند. پیش خودش فکر کرد که نکند می خواهند همانطور که "فرشید" را اذیت کرده اند ، او را هم اذیت کنند. آخر از یکی از هم سلولی هایش شنیده بود که مأمورین برای اینکه فرشید را اذیت کنند ، گفته بودند که لباس هایش را بپوشد و آزاد است که برود. اما او را تا دم در که برده بودند و بیرون را دیده بود ، او را دوباره به داخل زندان برده بودند.
مهدی گفت : " پیش از این ماجرا او را در یکی از زمان های ملاقات دیدم که حسابی شکسته شده بود. "
او که فکر می کرد سرکارش گذاشته اند ، برای سه دقیقه دم در ایستاد و منتظر بود که هرلحظه کسی بیاید و دوباره او را به داخل ببرد.خودش درباره این لحظه آزادی گفت : " فکر کردم به من دروغ می گویند. پس وقتی مرا به بیرون هل دادند و نور خورشید را دیدم شروع به دویدن کردم."موقعی که آزاد شد به داروهای زندان عادت کرده بود ، می ترسید و حس اضطراب و شک داشت. به همین خاطر 5 روز خوابش نمی برد. فکر می کرد که مأمورین به تلفن او گوش می دهند و از طریق کامپیوترش او را تحت نظر دارند.مهدی گفت : " چشمانم باز باز بود. نزد یک پزشک مسیحی رفتم و او به من گفت که این دارویی که به من دادند هرچه بوده مخدر بوده و من باید برای خلاص شدن از آن قوی باشم. "
بعد از چند هفته اثر این داروها از بدنش بیرون رفت و بهبود پیدا کرد.
مهدی فروتن پس از ۱۰۵ روز بازداشت در زندان اوین، عصر روز شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ ( ۹ اپریل ۲۰۱۱ ) با تبدیل قرار بازداشت به قرار وثیقه از بازداشتگاه زندان اوین به صورت موقت آزاد شد.
آژانس خبری مسیحیان ایران

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر